دلم آرومه ...
آروم 
به راهم ایمان دارم ...
همه چی درست میشه ...
ان مع العسر یسرا ...

خیلی سخته ...
سخت...
سخت...
سخت...
خدایا کمکم کن ...
همه چی رو زود درست کن ...
1- ده روز پیش دماغم رو عمل کردم ، مامان اعفالم کرد گفت برو برو خوشگل میشی منم رفتم. هفته ی اول اونقدر عذاب کشیدم که می گفتم غلط کردمف اما حالا که دردا رفتن خوشحالم. 
2- دارم تصمیم مهمی می گیرم. دو حالت داره ، اما سخته...
3- می خوام به شدت درس بخونم و کار کنم و حتما حتما آدم به درد بخوری برای جامعه ام باشم، نه کسی که خونه اش نشسته و شوهرش خرجی میاره و منم بشینم همش کانال عوض کنم و از مملکت و جامعه ام ایراد بگیرم. 
تابستون یک ماه و نیمی هست شروع شده و من جز فیلم دیدن کاری انجام ندادم! نمره های این ترمم خیلی خوب بود اما انتظارم باز هم بیشتر بود... 
امروز دلم میخواست به دوران دبیرستان برگردم و تمام تلاشمو برای اون لحظه ها انجام بدم ... پشیمونم ... حس میکنم خیلی فرصت ها رو از دست دادم و می تونستم بهتر باشم... الانم هنوز دیر نشده ... می خوام بهترین باشم... و می تونم...
خونه رو الان راحت تر تحمل می کنم و دوست دارم ... صبورتر شدم و کلا حس می کنم دارم از یه مرحله به مرحله ی دیگه گذر می کنم ... دارم بزرگ میشم... 
نمیخوام دیگه غصه ی فرصتای از دست رفت ی گذشته ام رو بخورم... می خوام روزایی که پیش رومن رو بهترین روزها کنم! اوهوم!
1- چند روزی اینجا بودی و دلم خیلی آروم بود. زندگی قشنگ تر بود. کاش همیشه اینجا بودی. آخه چرا اینقدر دوریم؟ من دلم زیاد تنگ میشه.... 
2- هی حالم بد میشه و هی حالم خوب میشه ... خل شدم... عصبی شدم... همش می خوام داااااد بزنم! دارم خفه میییییییییییییییییییییشم...
3- یه عالمه کتاب از نمایشگاه گرفتم که باید همه رو بخووووووونم!!!! دوتا هم کادوی خوشگل گرفتم که همش می پوشم!!!
4- امتحانا نزدیکن و فصل کوشش شروع میشه... باید یه عالمه بخونم!
فکر می کنم دارم به مرحله ی جدیدی از زندگیم وارد می شم... و راضیم... نگران چیزی نیستم... خوشحالم که این مرحله داره شروع میشه... از این بلا تکلیفی و تنهایی هسته ام... امیدوارم که این حالت آرامش تو من دائمی باشه... از ته دل آرزو می کنم... نمی خوام دیگه شک کنم... نمی خوام...
عید خونه بودم... با مامان دعوام شد باز... خودمم هنوز نارحتم ... اما گاهی خیلی اذیتم می کنه ... نمی فهمه که من نمیخوام شبیه اون باشم... منم آدمم و حق انتخاب دارم...
الان هم اتاقیم داره با وسایلش ور میره و من دیگه حوصله ندارم بهش بگم وسایلتو لطفاً جمع کن! ...همیشه پخش و پلاست...!
نمی خوام به انینکه چیکار باید کنم فکر کنم... فقط می خوام تو همین لحظه باشم... همین...
نزدیک عیده و من اومدم خونه... دلم برا خونه تنگ شده بود... یه عالمه هم درس برا خوندن و نوشتن دارم... دلم می خواست یه هفته بعد از عید هم بمونم اینجا که دکتر زنگ زد و گفت برا چهارشنبه وقت داره ... منم گفتم میام... شاید به صلاحمه که این ترم تو بعضی درسا غیبت نکنم و نمرمم آخر ترم خوب بشه 
نمی دونم این دکتره چقدر به دردم می خوره ... جلسه اول که رفتم همش من حرف زدم... گاهی هم اون حرف می زد... فقط فهمیم اون ۵٠ دقیقه فقط برای منه... برا اینکه ببینم واقعا چی تو درونم می گذره... مشکلم کجاست... دکتر مهربونیه ...
مامان امروز بهم می گفت هرکاری کنی پشتتیم و من هم داشتم فکر می کردم چی شده که یهو گذاشتین به حال خودم هر تصمیمی می خوام بگیرم؟!
می گفت اگه با اونی که می خوای بری از ایران ما راضی تریم ... و اگر یهو تنها بودی بهتره پیش داداشات بری... و من داشتم فکر می کردم به اینکه فردای من چطور خواهد بود.... با اونی که می خوام زندگی عاشقونه ای خواهم داشت؟ کلاً معنی عشق یادمه یا نه؟
دلم یه زندگی پر هیجان می خواد... عاشقونه ... دلم هیاهو می خواد... دلم نگرانی می خواد ... نمی خوام عادت شه زندگیم... نمی خوام به چیزهایی که پیش میاد عادت کنم... دلم می خواد زندگی کنم ... نفس بکشم... دلم جیغ می خواد... 
دلم یه خونه با یه دنیای جدید می خواد...
زندگی در جریانه و من هم شنا می کنم ...
همه چی آرومه و منم راضیم...
گاهی وقتا دلم می گیره اما یکی واش می کنه ...
این ترم باید درسامو بهتر بخونم 
همه ی دنیا واسم شده یه تنگ کوچیک ... و خودمو می زنم به دیوارای تنگ ... می دونم آبی که توشم حداقل فرصت نفس کشیدن بهم میده ... ولی می خوام بپرم بیرون ... توی تنگم خیلی کثیف کاری کردم ... چیزی از اون آب زلال نمونده... حالم از خودم بهم می خوره... اما می ترسم آبه رو بیشتر از این کثیف کنم و بعد من ماهی بعدی نتونه توش نفس بکشه... عزمم رو جزم می کنم بپرم بیرون ... ولی ... ولی... اون لحظه که می خوام بپرم بیرون تموم قوای بدنیمو از دست می دم و مثل یه ماهی مرده رو آب بالا میام... هر کی از بیرون نگاه می کنه فکر می کنه یه ماهی مردم ... ولی گاهی یه تکونی به خودم میدم...وسطا باز یه چرخی می زنم بالا پایین می پرم و نفس می کشم و می گم دوست دارم خودمو... عادت می کنم و بعد باز از اول شروع میشه... ماهی می زنه به دیواره های تنگ خودشو . بازم عین ماهی مرده رو آب خودشو رها می کنه...
ترم اول تموم شد و ترم ٢ شروع شد. مقاله ی یه درسو که خیلی واسش زحمت کشیده بودم دیروز تحویل دادم. درسای این ترمم خیلی جالب و پر محتواست. شروع نشده ذوقشو کردم، چقدر خوبه که با عشق و علاقه دارم درس می خونم. منی که سال ها درسام دل بخواهم نبوده قدر این وضعیتی که الان دارم رو خوب می دونم.
زبان رو خیلی وقته کنار گذاشتم، از امروز باید شروع کنم و شروعش می کنم.
دیروز سه تا فیلم دیدم. خیلی قشنگ بودن . به رنگ ارغوان و چهل سالگی و remember me ... واقعا قشنگ بودن... لذت بردم...
چهل سالگی برای من طعم دیگه ای داشت... واقعا زیبا بود...
کلاً همه چی عالی و خوبه!!! و من دارم لذت می برم از همه چی!

